قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
600
تاريخ الفي ( فارسى )
آوردهاند كه اوّل كسى كه در آن روز از قلعه به عزم رزم بيرون آمد حارث يهودى بود برادر مرحب ، و او دو نفر از مسلمانان را شهيد كرده به ضرب ذو الفقار حيدر كرّار به دار البوار رسيد . آنگاه مرحب جهت انتقام برادر قدم در ميدان نهاد . او پهلوانى بالابلند بود و در آن روز دو زره پوشيده و دو شمشير حمايل كرده و نيزهاى كه سنانش صدمن وزن داشت به دست گرفته و دو عمّامه به سر بسته و مغفرى بر بالاى آن نهاده بود . چون به ميدان آمد رجزخوانان به شمشير حمله بر حضرت امير كرد . شاه شجاعتپناه پيشدستى فرمود و ذو الفقار چنان بر سر آن ملعون نابكار فرود آورد كه از سپر و خود و عمامه گذشته اثر زخم به دندانهايش رسيد . و بعضى تا قربوس زين گفتهاند . آنگاه نيران قتال اشتعال يافته چون هفت كس از جهودان بر دست شاه مردان كشته شدند ساير اعدا پشت بر معركه روى به قلعه آوردند و حيدر كرّار ايشان را تعاقب نموده . در اين اثنا به ضرب يكى از مخالفان سپر از دست شاه مردان بيفتاد و ديگرى آن را برگرفته به قلعه گريخته . و از امام محمّد باقر ، صلوات اللّه على ابائه و عليه ، روايت كردهاند كه چون امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، در قلعه را گرفته بجنبانيد تمامى آن قلعه بجنبيد ، چنانچه صفيّه « 1 » دختر حيىّ « 2 » بن أخطب از تخت بيفتاد و روى او مجروح شد . و در خيبر به عقيدهء بعضى از روات هشتصد من وزن داشت و برخى سه هزار من گفتند . و در شرح نهج البلاغه مسطور است كه هفتاد كس از گردانيدن آن عاجز بودند . القصّه ؛ يهود خيبر چون اين امر غريب از امير المؤمنين حيدر مشاهده نمودند فغان « الامان » به كيوان رسانيدند . شاه مردان بعد از استجازهء پيغمبر آخر الزمان ايشان را امان داده آن در را به مقدار هشتاد وجب از پس پشت دور انداخت . و چون [ خبر ] فتح خيبر به خير البشر رسيد بسيار خوشحال شد و در وقت ملاقات امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، [ 82 ب ] گفت : يا على لقد وصل إلىّ سعيك المشكور و فعلك المذكور و اللّه سبحانه و أنا عنك راضيان . يعنى : اى على بتحقيق كه رسيده به من سعى مشكور و فعل مذكور تو و خداى سبحانه و تعالى از تو راضى است و من از تو راضىام . على ، عليه السّلام ، به گريه درآمد . رسول ، عليه السّلام ، فرمود : يا على ، چرا مىگريى ؟ جواب داد كه گريهء خوشحالى است يا رسول اللّه . چگونه من گريان نباشم كه تو از من راضى گشتى ؟ آن حضرت فرمود كه نه تنها من
--> ( 1 ) . رسول اللّه ( ص ) اين زن را به نكاح خود درآورد . صاحب سيرت رسول اللّه ( ج 2 ، ص 823 ) گويد : و دحية بن خليفة الكلبى صفيّه را از پيغمبر ، عليه السّلام ، بخواست و دحيه را معلوم نبود كه سيّد ، عليه السّلام ، صفيّه را از بهر خود بازگرفته است . بعد از آن سيّد به عوض صفيّه آن دو دختر كه عمّزادگان صفيّه بودند به دحيهء كلبى داد . ( 2 ) . هرسه نسخه : يحيى .